تبلیغات
هوشبری 91 فسا - وعده
هوشبری 91 فسا
کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشیش دردهند
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              طراح قالب
گروه طراحی قالب من
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:....

من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 20 تیر 1392
سه شنبه 17 مرداد 1396 01:44
Spot on with this write-up, I actually think this amazing site needs a lot more attention. I'll probably be returning to read
more, thanks for the info!
سه شنبه 5 اسفند 1393 00:45
با سلام مطلبتون جالب بود.
یکشنبه 17 شهریور 1392 10:28
اخییییییی
چه پادشاه بدی...
مرسی قشنگ بود
پنجشنبه 20 تیر 1392 17:27
پنجشنبه 20 تیر 1392 14:30
kheili ghashang bud
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی